یه عکس خیلی خوشگل دیدم تویکی از وبا . خیلی به دلم نشست . اول از همه دلم میخواد اونو بزارم

.
خورشید گرم برکرانه بی کرانه دریا تابید
ابری شکل گرفت..
وتصویری مبهم درآسمان پدیدارشد
باد وزید شتابان وسرکش
وتکه خوش قواره ای....ازبی قوارگی مرا باخودبرد
ومن......تنها ماندم.......درآسمانی که ابرها یش هریک
بسویی چشم دارند..
ومن درهیاهوی ابرهای سردرگم.......
بدنبال تکه گم شده خودمیگردم.................ابرم......بغض آلود و دروسوسه باران شدن
تکه..........گم شده من کجاست؟؟؟.........تا باهم یکی شویم وبباریم

.
.
.
قفس
دوستت که میدارم
مرگ هم زيبا میشود
چندان که میتوانم
بر سينهی برهنه ات
سر بگذارم و بميرم!
در قفس را بگشايم،
پرنده پر سايد به بال روشن باد
و من در آغوشت
به خواب روم.
*
دشمنم که می داری،
چون مرگ میشوی
نه زشت،
نه زيبا
بینفس، نبوده، نيستبوده، خاکستر!
خاکسترم میخواهی.
نه هستی که ببينمات،
نه هستیام میبخشی.
نيستی،
و نيستیام را میجوئی.
*
دوست که میدارم
بال میگشايم به جانب سبز
تو در قفس میمانی
تو در قفسی
تو خود، قفسی قفس
دوستت که میدارم
مرگ هم زيبا میشود
چندان که میتوانم
بر سينهی برهنه ات
سر بگذارم و بميرم!
در قفس را بگشايم،
پرنده پر سايد به بال روشن باد
و من در آغوشت
به خواب روم.
*
دشمنم که می داری،
چون مرگ میشوی
نه زشت،
نه زيبا
بینفس، نبوده، نيستبوده، خاکستر!
خاکسترم میخواهی.
نه هستی که ببينمات،
نه هستیام میبخشی.
نيستی،
و نيستیام را میجوئی.
*
دوست که میدارم
بال میگشايم به جانب سبز
تو در قفس میمانی
تو در قفسی
تو خود، قفسی !

در قلب من هياهوست
ساده نيست!
نه
ساده نيست
نازنينم
نيست!
با گردباد
در پيچ و تاب رگها
ايستادن،
فرو نريختن،
و چشمان را
فرو نبستن.
نه!
ساده نيست!
میايستم،
و در قلب من هياهوست.
در دستان
نياز پريدن
بر پا،
هزار البرز خستهی گردآلود.
*
گريختن، همراه باد
گريستن، همدل ابر
و بيدار، درسکوت، با آفتاب،
عشق را
در نهفته ترين حفرههای حافظه
پنهان کردن،
نه!
ساده نيست،
نازنينم،
نيست!
میايستم،
و در قلب من هياهوست.
در قلب من هياهوست
در چشمانم
ترنم باران
ترانه میسازد.

و اما در اخر پست هم :
«مشکلات و تردیدها به ما خیانت میکنند و موجب میگردند ما با هراس از تلاش و کوشش ، فرصت بدست آوردن چیزهای خوب را از دست بدهیم»
«ویلیام شکسپیر»
